تبلیغات
داستانک های من - من، تو، او
داستانک های من
دوشنبه 12 مرداد 1394 :: نویسنده : نسیم .خ
دوستان مهربانم این داستان طولانی ست ولی به نظر من داستان جالبیه چند دقیقه وقت بزارین خالی از لطف نیست.......
من، تو، او
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی، به تو گفته بودند باید دکتر شوی.
او به مدرسه میرفت، اما نمیدانست چرا؟
من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم.
تو پول تو جیبی نمیگرفتی،پول همیشه در خانه شما دم دست بود.
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت.
معلم گفته بودانشا بنویسید. موضوع این بود"علم بهتر است یا ثروت؟"
من نوشته بودم علم بهتر است.مادرم میگفت با علم میشود به ثروت رسید.
تو نوشته بودی علم بهتر است.شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی.
او اما انشا ننوشته بود. برگه ی او سفید بود. خودکارش روز قبل تمام شده بود.
معلم آن روز او را تنبیه کرد، بقیه بچه ها به او خندیدند. آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد. هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد. ، معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار نداشته. گاهی نمی شوذ بی ثروت از علم چیزی نوشت.
من در خانه ای بزرگ میشدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می پیچید. تو در خانه ای بزرگ میشدی که شب ها درآن بوی دسته گلهایی می پیچید که پدرت برای مادرت میخرید.
او، اما در خانه ای بزرگ میشد که درو دیوارش بوی تریاکی را میداد که پدرش می کشید.
سالهای آخر دبیرستان بود باید آماده میشدیم برای ساختن آینده. من باید بیشتر درس میخواندم. دنبال کلاس تقویتی بودم. تو تحصیل در دانشگاههای خارج از کشور برایت آینده بهتری را رقم میزد. او، اما نه انگیزه داشت نه پول. درسرا رها کرد دنبال کار میگشت.
روزنامه چاپ شده بود من دنبال اسمم در صفحه قبولی کنکور بودم تو دنبال آگهی اعزام به دانشجو. او، امانامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود.
چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود. من منتظر گرفتن مدرک دانشگاهی ام بودم. تو میخواستی با مدرک پزشکی ات برگردی. او، اما هر روز منتطر شنیدن صدور حکم اعدامش بود. وقت قضاوت بود او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش میکنند. زندگی ادامه دارد هیچ وقت پایان نمیگیرد.
من موفقم میگویم نتیجه تلاش خودم است. تو خیلی موفقی و فکر میکنی نتیجه کار خودت است. او، اما زیر مشتی خاک است. مردم گفتند مقصر خودش است.
من،تو،او هیچگاه در کنار هم نبودیم،هیچگاه یکدیگر را نشناختیم.
اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود؟ هر روز از کنار مردمانی عبور میکنیم که یا من اند یا تو و یا او. و براستی موفقیتهای من براستی از آنِ من است. و تقصیرهای او همگی از آنِ او...






نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :

شنبه 17 مرداد 1394 01:45 ب.ظ
خیلی غمناک بود
نسیم .خ اره عزیزم
چهارشنبه 14 مرداد 1394 10:26 ب.ظ
"بعضیام فک میکنن راهنمای ماشینشون عصای موساس!
راهنما رو که زدن دیگه میپیچن
وظیفه بقیه َم اینه که شکافته بشن!
نسیم .خ دقیقا
سه شنبه 13 مرداد 1394 10:01 ب.ظ
سلام... در این متن زیبا وگیرا که مضمونی پر محتوا داشت تفاوت را دیدم تفاوتی سنگین ودرد آور، همیشه این تفاوت هست و زمین بر این تفاوت می چرخد
نسیم .خ سلام دوستم بله متاسفانه همین طوره
سه شنبه 13 مرداد 1394 07:43 ب.ظ
سلام نسیم خوبی
خوندمش قشنگ بود و غمگین
نسیم .خ سلام اره عزیزم خوبم تو خوبی
واقعا همین طوره
سه شنبه 13 مرداد 1394 07:00 ب.ظ
سلام
یه سر بهم بزن
مطالبتو خوندم....




نسیم .خسلام باشه دوستم
سه شنبه 13 مرداد 1394 06:28 ب.ظ
سلام
خوبی؟؟
شما که نمیایید
واسه طول و عرض ادب خدمت رسیدم

حوصله خوندن داستان رو نداشتم راستش


واسم تعریف کن
نسیم .خ سلام مرسی دوستم شما خوبی؟
خخخخخ منم حال تعریف ندارم
سه شنبه 13 مرداد 1394 04:59 ب.ظ
دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد

نسیم .خ انسان هر چیزیم که داشته باشه بازم حس کمبود داره
سه شنبه 13 مرداد 1394 03:47 ب.ظ
سلام-خیلی خیلی خوشحالم که بایه وبلاگی آشناشدم که داستان های کوتاه رومی نویسه-من توی وبلاگ خلوت تابناک -تقریباهمین کاروانجام می دم وبرخی ازداستان های کوتاه مربوط به نوشته های خودموتوش منتشرمی کنم-اگه تمایل به تبادل لینک داری-خبرم کنم-پرشمارخوشحال می شم.-خلوت تابناک-13مردادماه1394خورشیدی
نسیم .خ سلام دوستم منم از اشنایی با شما خوش حالم باعث افتخاره جز دوستانم باشین
سه شنبه 13 مرداد 1394 11:39 ق.ظ
سلام خسته نباشید
با اجازه من شما رو لینک کردم
بی زحمت شما هم منو لینک کنید
ممنون
یاعلی
نسیم .خسلام شمام خسته نباشید دوستم نه اسم داری نه ادرس چه جوری لینک کنم
سه شنبه 13 مرداد 1394 11:04 ق.ظ

زندگی را ورق بزن
هر فصلش را خوب بخوان
با بهار برقص
با تابستان بچرخ
در پاییزش عاشقانه قدم بزن
با زمستانش بنشین و
چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش...
زندگی را باید زندگی کرد، آنطور که دلت می گوید.
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری!

نسیم .خ فوق العده بود دوستم
سه شنبه 13 مرداد 1394 11:04 ق.ظ
فراموش نکنیم که اگر دلی را شکستیم و رفتیم روزگار حافظه خوبی دارد ، هرگز فراموش نمی کند. ♥
نسیم .خ دقیقا
سه شنبه 13 مرداد 1394 11:04 ق.ظ
کسانی راکه از خود می رنجانیم مثل ساعت هایی می مانند که صبح دلسوزانه زنگ می زنندو در میان خواب و بیداری بر سرشان می کوبیم بعد می فهمیم که خیلی دیر شده
نسیم .خ مرسی دوستم
سه شنبه 13 مرداد 1394 11:04 ق.ظ
تو با من باش
.
.
من دست همه ی اتفاق ها را میگیرم ک نیفتند…..

نسیم .خ فدات زیبابود
سه شنبه 13 مرداد 1394 09:01 ق.ظ
تمامی عمرم را، تراشیدن مدادها به هدر دادند...
و سرنوشت سازان....
سرنوشت او را
با مایه گرفتن از سرگذشت او
بر پایه "هدر" نهادند...
............................................
سلامی چو بوی خوش آشنایی
نسیم .خ فوق العده بود دوستم
دوشنبه 12 مرداد 1394 11:07 ب.ظ


نمیدانم گناهم چیست؟
و تاوان کدامین اشتباهم را به دنیا میدهم امشب.
یکی گوید به من،سهم من از دنیا فقط زجر است.
یکی گوید به این دنیا،که من هم اخر انسانم.
در این دنیای پرغصه،چرا در بند و زندانم...
زمین با من سر لج دارد و دنیا برایم نقشه ها دارد.
خدایا.................!
من گناهم چیست؟
چرا سرد و پریشانم.
چرا اشوب در قلبم میکند بلوا.
چرا،اخر شدم تنها.
گناهم چیست ای دنیا....
نسیم .خ
دوشنبه 12 مرداد 1394 09:31 ب.ظ
سلام
خوشحال میشم لینک وبسایت خبری ما رو تو وبلاگ زیباتون قرار بدید
وقتی لینک کردید پیام بدید تا لین شما هم در قسمت دوستان وبسایت ما جای گیرد.
ممنون که وقت میگذارید تا ما را در لیست دوستان خود قرار دهید.
ناگفته نماند گروه خبری ما افتخار دارد تا با شما همکاری خبری انجام دهد.
نسیم .خ سلام دوستم حتما
اگه کمکی از دستم بر بیاد حتما
دوشنبه 12 مرداد 1394 06:23 ب.ظ
لیلا مهاجر است که حرفی نمی‎زند
آزرده خاطر است که حرفی نمی‎زند

لیلا نماد غربت این حال و روز ماست
درد معاصر است که حرفی نمی‎زند

لیلا برای رنج کشیدن تمام عمر
انگار حاضر است که حرفی نمی‎زند

گم گشته در هیاهوی رنگ و ریای شهر
انگار کافر است که حرفی نمی‎زند

لیلا دلش گرفته از این کوچه های تلخ
فردا مسافر است که حرفی نمی‎زند

این شعر را برای دل او سروده ام
این بیت آخر است که حرفی نمی‎زند...
نسیم .خ ممنونم دوست عزیزم زیبا بود
دوشنبه 12 مرداد 1394 03:53 ب.ظ
چ عکس زیبایی
نسیم .خ مرسی محمد عزیز
دوشنبه 12 مرداد 1394 03:30 ب.ظ



نسیم .خ ممنونم دوستم
دوشنبه 12 مرداد 1394 03:17 ب.ظ
جایت را با دیگری پُر میکنند احساس … سیری چند؟؟!
آدم های عجیبی دارد اینجا!
دوستی هایشان ناگهانی ست
دلبستن شان غریب است و رفتن شان آشنا …!




نسیم .خ واقعا همین طوره مرسی دوستم
دوشنبه 12 مرداد 1394 03:17 ب.ظ
همه ی ما فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم که جهان را بی جهت، یک جور عجیبی جدی گرفته ایم …!




نسیم .خ فوق العاده دوستم
دوشنبه 12 مرداد 1394 03:06 ب.ظ
ههههههههه
نسیم .خ
دوشنبه 12 مرداد 1394 01:59 ب.ظ
ممنون از حضور گرمت دوست خوبم...
نسیم .خ خواهش میکنم دوستم
دوشنبه 12 مرداد 1394 01:59 ب.ظ
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت؟

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
نسیم .خ ممنونم دوستم
دوشنبه 12 مرداد 1394 01:59 ب.ظ
گفت مى آیم... سحر شد و نیامد!



نیامد و نخواهد آمد، زیرا او هیچ پیمانى نبست كه نشكست...



او هیچگاه نسوخته تا معناى سوختن را بداند





او هیچ وقت درد نكشیده تا بداند درد چیست



او هرگز در انتظار نمانده تا از تلخى انتظار باخبر باشد.
نسیم .خ اخی
دوشنبه 12 مرداد 1394 01:59 ب.ظ
خدا " تو " را که می آفرید



حواسش



پرت آرزو های من بود !



شدی همان آرزوی من ...!
نسیم .خ خیلی زیبا بود
دوشنبه 12 مرداد 1394 01:58 ب.ظ
موقعی مرا ببوس . . .



که دوستم داشته باشی ، و چیزی جز عشق من





. . . مشغولت نکرده باشد . . . !
نسیم .خ دقیقا
دوشنبه 12 مرداد 1394 12:52 ب.ظ
سلام
وبت ماهههه
راستی داستانت هم جاااااااااااالب بود
نسیم .خ سلام مرسی عزیزم ممنونم
دوشنبه 12 مرداد 1394 12:27 ب.ظ
وای چه قشنگ
فقط داستانات یکمی کاربیشتری میخوان میتونی خیلی خوب بنویسیش
نسیم .خ ممنونم دوستم چشم
دوشنبه 12 مرداد 1394 11:59 ق.ظ
من چه نادان بودم!
روزگاران قدیم
در کلاس انشاء
ان زمانی که معلم میگفت:علم بهتر یا ثروت؟
مینوشتم من علم
با چه ذوقی سخن از علم بیان میکردم
سادگی میکردم
صد هزاران افسوس"زنگ انشایی نیست"
که به جبران خریتهایم
قلمی بردارم
و به روی همه ی کاغذها
بنویسم"ثروت"
مرتضی قاسمی..
نسیم .خ اره واقعا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


نسیم از سرمای تردید هایش میلرزد
نسیم بهار نیست
گرچه در پاییز شروع شد
در زمستان اوج گرفت
و در بهار همچنان بر من میوزد

نه نسیم بهار نیست!
نسیم یاد فراموش شده ی خاطره هاست
بیدار کردن پلک های به خواب زده ام،
نگاه های طولانی
و به صدا در آوردن مهر است

نسیم ستاره هم نیست
و من این را خوب میدانم

نسیم از طائفه خوبان است
نسیم شروع یک لجبازیست
غریزه ی پنهان لا به لای خط های روشن فکریت
نسیم حرف های نا گفته ام را حدس میزند
میداند
گاهی هست،گاهی نیست
ملایمت بادی گذرا شاید باشد
نمیدانم
نسیم هم به سراب آزادی دل بسته است!
چون من
و من....!

از ویژگی گذرا بودن نسیم تردید دارم
که یکی از این روزها
فقط
آیینه خودشناسی که برایم هدیه آورد را
به جا خواهد گذاشت

مدیر وبلاگ : نسیم .خ
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
آیا از مطالب این وب راضی هستید؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :